نــــــــــــــــورانــــــــــــــــورا، تا این لحظه: 14 سال و 16 روز سن داره

نــــــــــــــــورا ، نـــــــــــــــــور زندگیمان

چهار ماهگی عروسکم

  مامان جون.وارد 5 ماهگی شدی قربونت برم.بازم واکسن ، ولی نوبت 4 ماهگیه ، خیلی نگران بودم عزیزکم ، بابا عباس چند ساعتی مرخصی گرفت که بریم مرکز بهداشت خیلی آروم و مهربون بودی . بهت قطره استامینیفن دادم و حرکت کردیم . توی مرکز همه رو دیدیم از جمله خاله شهلا با پسرش رادین کوجولو و خانم توکلی اول چکاپ قد و وزن و بعد واکسن ، بازم بیرون بودم  و تا صدات امد نتونستم تحمل کنم امدم توی اتاق ، داشتی گریه می کردی قربون چشمات بشم . زود بغلت کردم اروم شدی . نورا جونم من بهت بدجور وابسته شدم توام همینطور وکامل منو میشناسی .بعد هم رفتیم پیش دکترت . خدارو شکر تب نداشتی گلم ولی پات درد می کرد. مامان جون چند شب پیش اینقدر خندوندت که صدات گرفته بود و ما هم با...
11 ارديبهشت 1392

شلپ ، شلوپ اب تنی

نورم وقتی از حمام میای بیرون ، خیلی خوش اخلاق می شی . حمام کردنو خیلی دوست داری  و توی اب تند تند پا میزنی عزیزم . دستاتو مشت می کنی تو دهنت و بعد هم شروع می کنی به اواز خوندن . ...
11 ارديبهشت 1392

وقتی چشمات هم میاد یه ستاره کم میاد

وقتی می خوابی خیلی معصوم میشی عزیزم . این لالایی رو مامان جون برات می خونه لالالالا گل لاله نـــــــــــورا جونم به گهواره                 لالالالا گلـــــــم باشی همیشه در برم باشی   خداوندا تو پیرش کن خط قرآن نصیبش کن                   کلام الــلــه  بزرگـــش کن  زیارتها نصیبش کن   لالالالا گـــــــــــــــل زردم نبینم داغ فرزندم                 لالالالا گلــم باشی بزرگ شی همدمم باشی  لالالالا گل چایی ،  برو لولوی صحرایی، تو از بچه ام چه می خواهی ؟ که این بچه پدر داره ، دو شمشیر بر کمر داره ، دو شمشیر بر کمر هیچی، دو قرآن زیر سر داره ...   لالالالا ی لالایی ، شبی رفتم به دریایی ، درآوردم سه تا ماهی ،یکی اک...
11 ارديبهشت 1392

پنج ماهگی عمرم

                سلام مامان جون امروز تولد 5 ماهگیت بود . بابا عباس برات کیک خریده بود برات یک جشن کوچیکی گرفتیم . بزرگتر و خانم تر شدی . فکر کنم میخوای دندون در بیاری چون انگشتاتو گاز میگیری و کمی (خیلی کم)نق نقو شدی. اما خنده هات بیشتر شده و چند بار توی گریه مــــامـــــا گفتی. وقتی روی شکم میخوابی سعی می کنی حرکت کنی اما هنوز دستای قشنگت جون ندارن ،خیلی دوست داری بشینی وقتی روی پاهام میذارمت خودتو خم میکنی تا همراه ما فیلم ببینی.عروسکاتو که میارم جلوت بهشون حمله می کنی حتی سر میز غذا هم که میشینیم یا سفره رو پاره می کنی یا قاشق میندازی یا آواز میخونی . راستی عزیزم تو و مهتا جون خواهرای رضایی شدین .  ا تفاقات این ماه :...
11 ارديبهشت 1392

دلنوشته های مادرانه

نورا جونم امروز یاد گذشته افتادم : دلم برای روزی که به بابا عباس خبر دادم بابا شدی تنگه. دلم برای اولین بار که روی مانیتور سونو دیدمت تنگه .  دلم برای اولین بار که صدای قلبت رو شنیدم تنگه. دلم برای روزی که فهمیدیم حوریه بهشتی هستی تنگه. دلم برای اولین بار که تکون خوردی تنگه. دلم برای اولین بار که چشمای نازت رو دیدم تنگه. دلم برای اولین بار که خندیدی تنگه. دلم حتی برای امروز صبح که بیدار شدی و خندیدی تنگه. دلم برای تمام لحظه های کنار تو بودن تنگه. دلم پر میزنه برای اولین بار که حرف بزنی. دلم پر میزنه برای اولین بار که راه میری. دلم برای تمام لحظه های نیومده پر میزنه. اما میدونم وقتی بگذر...
11 ارديبهشت 1392

اولین عیـــــــــــــــــــــــــــــــد نــــــــــــــــورم

                                                                                   خدایا هر لحظه و هر ثانیه شکرت میکنم به خاطر نعمتی که به ما دادی   هفت سین امسال ما حال و هوای دیگه ای داشت چون شما کنارمون بودی و شادی ما رو دوچندان کرده بودی .امسال کنار خانواده مامان بودیم و همگی دور هم جمع بودیم خانواده بابا مشهد بودن.بعد سال تحویل عیدی زیاد گیرت امد هم شما و هم مهتا خانم گل هردوتون لباساتون یک دست بود . بعد از تحویل سال و بگو بخندها و شیرین کاریهای شما  باباجون و مامان جون عیدیشونو دادن 150 پول و یک گوشواره طلا بعد هم دایی میثم 50 پول داد ، خاله زهره یک پلاک طلا و دایی محمدمهدی برات لباس قشنگ خریده بود،دایی محمود هم عروسک موزیک...
11 ارديبهشت 1392

اولین مسافرت بهانه زندگی

قرار نبود بریم مسافرت ، آخه فکر میکردیم ممکنه اذیت بشی   اما بابایی اصرار داشت بریم تا حال و هوایی عوض کنیم منم قبول کردم   و با خانواده من راهی همدان شدیم واسه راحتی شما ماشین جداگانه آوردیم و فقط من بودم و شما و بابایی. خلاصه منو شما عقب نشستیم و بابایی تنها جلو بود.برات جا انداخته بودم و حسابی راحت بودی   وقتی هم که من خسته میشدم کنارت میخوابیدم . دختر خیلی خوبی بودی هم خوش اخلاق و هم آروم بودی  و خوشی سفر برای ما دوصد چندان کردی. همه جاهای دیدنیو گشتیم و کلی عکس گرفتیم  ...
11 ارديبهشت 1392

شش ماهگی بارون بهـــــــاری

 چقدر زود زمان میگذره الان درست 6 ماهه تمام پیش مایی  . انگار همین دیروز بود که توی بغلم بودی و فکر میکردم خدایا یعنی من میتونم ؟اما تونستم و اونم با چه لذت وصف نشدنی. دختر قشنگم، خیلی دوست دارم زود بزرگ شی تا بزرگ شدنتو ببینم وهم دوست دارم ثانیه ها دیر بگذره تا بیشتر و بهتر احساست کنم. مثل هر ماه ، این ماه هم کلی اتفاقات جدید داشتی، دیگه زود غلت میزنی تا روی زمین میذارمت سریع میغلتی  ، از حالت خوابیده خوشت نمیاد دوست داری بشینی  ، چندین بار دَ دَ گفتی و توی حالت خواب یا گریه ما ما میگی . هوشیاریت بیشتر از قبل شده و به اسمت اشنایی داری تا صدات میزنیم برمیگردی نگاه میکنی  ، توی مهمونیها اول خجالتی هستی بعد از چند دقیقه یخت باز...
11 ارديبهشت 1392

وقتی نــــــــــــورا غذا خورد

از 16 همین ماه شروع به خوردن غذا کردی  و منو بابایی کلی خوشحال بودیم  موقع خوردن ازت عکس و فیلم گرفتیم و اولین قاشقی که توی دهنت گذاشتم تعجب کردی کمی مز مزه کردی و بعد با میل خوردی خدا کنه همیشه همینطور باشی ...
11 ارديبهشت 1392
1